دیانادیانا، تا این لحظه 2 ماه و 20 روز سن دارد

دیانا الهه ماه وجنگل

واکسن دو ماهگی

واکسن دو ماهگی و کمی دیرتر از موعدش زدیم چون واکسن بدو تولدت و همون روز تولد نشد که بزنیم....... بهر حال اون روزی که قرار بود بریم مرکز بهداشت بابا سر کار نرفت و سه تایی راهی مرکز بهداشت شدیم...... و خلاصه  واکسن دو ماهگی و به پای چپ دخترکم زدند و جیغ بنفشت بلند شد.....😲😲😲😲 دل منم از جیغ تو ترکید....😭😭😭😭 بماند که بعدش تب کردی و پای چپتم که تکون میدادی جیغت بلند میشد و برنامه ها داشتیم... یه بار اونقدر دردناک بودی که از شدت درد و گریه ضعف کردی، رنگت پرید و از حال رفتی ، ما هم ترسیدیم و بردیمت یک کلینیک اطفال..... خلاصه اینکه دکتر هم یه آزمایش قند و کلسیم واست نوشت ‌.....دکتر شک کرده بود به اینکه قند خونت پایین افتاده...که خدا رو شکر...
1 ارديبهشت 1398

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

تو میخندی و من غرق خنده های تو میشم...یهو یادم میوفته که باید این لحظه ها رو یه جایی واسه خودم ثبت کنم و کجا بهتر از دوربین موبایل که هر وقت یه جایی خسته شدم و انرژی کم آوردم خنده های تو به دادم برسن..... این روزا خیلی شیرین شدی تا نگاهت میکنم میزنی زیر خنده مخصوصا" صبح ها که بیدار میشی جون میدی واسه خندیدن ....تو میخندی و منم میچلونمت. البته اینا همه دور از چشم آندیا هست، اون که میره مدرسه من آی شروع میکنم به ماچ و بوسیدن از تو کافیه جلوی اون یه بار ببوسمت هزار بار بوست میکنه . اگه بگم نکن، نبوس ، لپاش قرمز میشه ...میگه خودتم بوسش کردی..... آخه دلبری تو یه کم کمتر کن ته تغاری........ همه رو دیوووونه کردی به قول قیصر امین پور (شاعر) : لبخند...
30 فروردين 1398

خوابهای طلایی

بهترین اسمی که برای این پست میتونستم بزارم همینه..."خوابهای طلایی" ، البته باید بگم که خوابهای طلایی یک قطعه موسیقی هستش مربوط به زنده یاد جواد معروفی که برای پیانو نوشته شده و اگه گوش داده باشی بسیاااار بسیاااار زیباست.... شایدم من از اون الهام گرفتم ، آخه خوابهای تو هم کمتر از یک موسیقی آرام بخش نیست...وقتی خوابی دلم میخواد ساعتها فقط نگاهت کنم .... و از نگاه کردنت سیر نمیشم....یهویی گوشی و بر میدارم و هی ازت عکس میگیرم......هی بعدش نگاه میکنم و حال میکنم..... خواب همراه باخنده😁😁😁 تجربه نشونمون داده ،وقتی دستات رو به بالای یعنی داری هفتاد تا پادشاه و خواب میبینیو اگه بمب بالای سرت بترکه انگار نه انگار🙄🙄🙄 خواب طلایی ...
30 فروردين 1398

دوماهگی

دوماهگیت مبااارک باشه دختر ته تغاری خونه مون🤗🤗🤗🤗🤗 دو ماه از اومدنت گذشت و تو داری روز به روز شیرین و شیرین تر میشی و حال خونه مون و کلی عوض کردی... با خنده هات و صداهایی که اینروزا از خودت در میاری دل همه رو بردی...من و بابایی یه طرف آندیا با وجود لجبازیایی که بعد از اومدن تو داره با ما میکنه ولی عاشق توئه..... این و میشه از حال و احوال اینروزاش فهمید.همش می پرسه مامان کی دیانا میتونه بیاد توی اتاق من، پیشم بخوابه....؟؟؟ کوچولوی دوست داشتنی خونه ما روز ۱۳ فروردین یا همون۱۳ بدر خودمون دو ماهه شدی و من به رسم یادگاری از این روز چند تا عکس واست گرفتم....بمونه یادگاری این عکسا و حرفها که وقتی بزرگ شدی خانوم شدی و خوندی بفهمی که مامان همیشه هم...
26 فروردين 1398

اندر احوالات پایان دوران نوزادی

یک ماه و اندی از پیوستن به خانواده ما میگذره...خیلی کلیشه ایه اگه بخوام بگم مثل باد یا برق گذشت ....... با اینکه من یک پرستارم و سالها هم با نوزادان سر و کار داشتم اما همیشه از این ۲۸ روز اول که دوران نوزادی نامیده شده هراس داشتم، بچه ها بعد از گذشت یکماه تقریبا" وضعیت نرمال تری دارند...خصوصا" برای من که دست تنها بودم و کسی بجز همسرم کمکم نبود.... این روزا دختر خوبی هستی و شبها معمولا" میخوابی فقط برای شیر خوردن گریه میکنی....باهات که صحبت میکنیم یه جورایی واکنش نشون میدی، یه لبخند نصفه نیمه تحویلمون میدی تا دل مارو بدست بیاااری..... آندیا اما هنوز تا تنها یه جا گیرت میاره بوس بارون میکنت....نمیدونم از عشق زیادیه یا .......که ما میزا...
25 فروردين 1398

نوروز سال ۱۳۹۸

سال ۱۳۹۸ هم از راه رسید.... زمان سال تحویل حدودا" ساعت یک و نیم نیمه شب بود. آندیا و دیانا توی خواب ناز هستند من اما بیدارم...نزدیک سال تحویل حال عجیبی پیدا میکنم بغض تمام گلوم و میگیره و دوست دارم های های گریه کنم. دست خودم نیست...... تمام اتفاقات خوب و بد سال گذشته مثل پرده سینما از جلوی چشمام عبور میکنن....بعضیاشون اونقدر بد هستن که سریع ازشون رد میشم و با خودم میگم آخیش چه خوب شد امسال تموم شد و روی اتفاقهای خوب یه لبخند کوچیک لا بلای اشک هام روی لبم میاد.... دارم به سال ۹۷ فکر می کنم... چه سال بدی بود....چه سال پر استرس و پر از درد بود....اما میان این همه درد و بدی و .....توی سرمای زمستون یه فندق کوچولو درست زمانی که سر در گ...
25 فروردين 1398

روز مادر سال ۹۷

    ۷ اسفند ماه ۹۷ روز مادر بود، امسال روز مادر خسته و مریض احوال بودم. به قول معروف هنوز نتونسته بودم خودم وجمع و جور کنم وبا شرایط جدید وفق بدم..... از طرفی یه نوزاد تازه وارد اومده بود خونمون و از طرفی آندیا و کلاس اولی بودنش و..... مشق و دیکته و از همه مهمتر چالش جدیدی که براش بوجود اومده بوووود همه و همه دست به دست هم داد تا کلا"  این روز و خیلی جدی نگیرم ولی وقتی مسعود با دوتا سبد گل خوشگل وارد خونه شد دیگه مگه میشه واست مهم نباشه...😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘 یکی از طرف خودش❤ و یکی از طرف دخترررررااااااا💕 ممنووووونم عزیززززم.....              ...
23 فروردين 1398

یک ماهگی

یکماه از اومدنت کنار ما گذشت....یه شب و روزایی خیلی سخت گذشت هم به تو و هم به من.....به تو بخاطر اینکه شیرم خیلی کم بود و از طرفی بلد نبودی درست شیر بخوری بنابراین گریه هات از حد معمول گاهی زیاد میشد ...و به من بخاطر اینکه همیشه خیال میکردم زایمان دوم هم مثل اولی راحته....ولی اشتباااااه میکردم... انگار توی زایمان اولی بدن قوی تره، شاداب تره، جووون تره و خلاصه زود دردات تسکین پیدا میکنه و انگار نه انگار ، ولی توی دومی خسته تری، دااااغونتری، بدن دیگه جووون نیست و........ اما بهرحال روزای خوب و بد و درداورش تموم شد...تب و لرزای وحشتناکی که میکردم... عرق سردی که مدام به تمام بدنم مینشست..... این وسط همه واسم نسخه میپیچیدن. این و بخور اون و ...
23 فروردين 1398

ما اومدیم خونه......

کلید و که انداختیم توی در ، آندیا با سرعت به سمتمون اومد و بغلش کردم. دلم خیلی توی همین یک شبی که ندیدمش و کنارش نبودم واسش تنگ شده بود. با خوشحالی اومد سمت دیانا .، چشاش یه برقی میزد که وقتی نگاش میکروم کیف میکردم..... بهش گفتم آندیا برو اون کاغذ روی یخچال و پاره کن دیگه نمیخواد روزا رو بشماری تا خواهر کوچولوت بیااااد...... خواهر کوچولوت اومد و ما شدیم یه خانواده ۴ نفره...... توی همین فاصله مادر شوهرم یه اسپندی دود کرد و دور سر هممون گدوند تا هرچی بدی و بلا هست از هممون دوووووور بشه. ...
23 فروردين 1398

روزی که دیانا زمینی شد...

۱۳ بهمن ماه ۱۳۹۷ ساعت ۶ و نیم صبح با همسرجان از خونه بیرون زدیم. مادر شوهر جان از شب قبل لطف کرده بودن اومده بودن خونه ما ، تا صبح بعد از رفتن ما به بیمارستان آندیا رو راهی مدرسه بکنن و ظهر هم هر زمان که اومد خونه پیشش باشن.....بنابراین ما با خبال راحت رفتیم سمت بیمارستان رضوی...... فرزانه (خواهرم) نتونست خودش و برای روز زایمان و شب اول برسونه مشهد. همونجور که گفتم اون ساکنه ساری هستش و یکم دوره.....توی بیمارستان که داشتیم تشکیل پرونده میدادیم اولش یه لحظه دلم خیلی گرفت....تنهای تنها بودم....مامانم چون مسنه نتونست همراهم باشه، خواهرم که توی این شهر نبود......خلاصه خیلی غصه ام گرفت...یهو نگاه کردم دیدم شوهر داره برای بستری شدن از اینور میره او...
21 فروردين 1398