دیانادیانا، تا این لحظه: 9 ماه و 16 روز سن داره

دیانا الهه ماه وجنگل

آلبوم شیطنت (۲)

سلام سلام من باز اومدم با یه عالمه عکس از شیطنتهای نخودی خونمون.... در واقع پارت دوم شیطنتهای دیانا کوچولو در ۸ ماهگی خداییش شیطنتهات اصلا" به سنت نمیخوره‌.....خودمونیم هاااااااا..‌‌ بدون هیچ حرفی میریم سر عکسهااا بازی با سیم برق از تفریحات غیر سالم ایشون هستش.... و همچنین جارو برقی و تی کشیدن.... یعنی مطمئنم بزرگ بشی بگم دیانا خونه رو یه جارو میکنی...یه چشم و ابرویی واسم بیاااای...ولی حالا جرات نمیکنم جارو کنم.... اندیا از دستت فرار میکنه میره توی اتاق مشقهاشو بنویسه....اینم پشت درهای بسته.....در انتظار 🙃🙃🙃🙃🙃 بازیهای دو نفره تون و عشقه ...
30 مهر 1398

آلبوم شیطنت (۱)

یه روز که آندیا مدرسه بود و منم مرخصی بودم ...از محضر جنابعالی خیلی فیص بردم و تصمیم گرفتم فضولی هات و به تصویر بکشونم و مدرک جرم ازت جمع کنم...خداییش دیگه اخراش قاطی کرده بودم....آخه تو چقدر شیطونی... چرا اینقدر با آندیا فرق داری...هر چی اون آروم بود تو گلوله ی آتیشی....بخدااااااا عاشق از جا بلند شدنی....یعنی یه سره باید از پشت هوات و داشته باشم تا نیوفتی و ولو نشی...یا خدای نکرده اتفاقی واست نیوفته...خلاصه سخن و کوتاه میکنم و عکسها رو میزارم...خودت قضاوت کن.... اینم مراحل دست زدن به دکوری های خونه....خیلی نرم و ظریف کارت و انجام میدی و اینم یه روز دیگه...
29 مهر 1398

هشت ماهه شدی دلبر جاان

ماهها دارن از پی هم میان و میرن و تو داری روز به روز بزرگتر میشی وخواستنی تر... هر روز داری کارهای جدید یاد میگیری و به زندگیمون رنگ و بوی دیگه ای میدی. داری یاد میگیری چطور زندگی کنی و ما هم داریم برای کسب تجربه های جدید بهت کمک میکنیم. با چهار دست و پا رفتنت تمام خونه رو زیر پات میذاری و هیچ مانعی جلو دارت نیست مگر اینکه چیز جدیدی نظرت رو جلب کنه و کمی توقف کنی... غذا خور قهاری شدی و چشمت نزنم بد غذا نیستی...البته ظاهرا" وااای این روزا شیطون شدی چه شیطونی...و البته خوردنی...‌به رسم هر ماه ازت چند تا عکس گرفتم تا بمونه یادگاری برای روزای خوب و روشن آینده که نگاه کنی و بزرگ شدنت و لحظه به لحظه ببینی و حال کنی به امید ا...
29 مهر 1398

اندر احوالات ۷ ماهگی

از این روزای ۷ ماهگیت هر چی بگم کم گفتم.....شیرین شدی مثل قند و نبات..فکر کنم تو روزای اوج دلبری کردنت هستی....هر چی بگم کم گفتم.....والبته شیطوووون اینروزاااا که من میرم سرکار و خونه خاله هستی حسابی هم دلشون و بردی و هم داری بهشون حال میدی بخاطر شیطنتهات .....میگن یه جا اروم و قرار نداری.....فدات بشم مامان جووون که اینقدر شیطونی.... هر چی اندیا آروم و بیصدا بوود تو داری جبران میکنی خواهر کوچیکه... اینم عکسهای لحظه های ناب شیطنت از نگاه دوربین موبایل بنده..... وقتی یواشکی به اسباب بازیای آندیا شبیخون میزنی... جووووونمی تو عشقمی تووووو خسته از شیطنت😥😥😥 عشق سه راه برق داری یعنی چی؟🤔🤔🤔 نخووو...
8 مهر 1398

مامانِ عکاس باشی

چند روز پیش همینجوری بیکار بودم و داشتم توی کامپیوتر واسه خودم میگشتم که چشمم به عکاسای کوچیکی های آندیا افتاد و خلاصه کلی نشستم به نگاه کردن عکسها....بعد با خودم گفتم چقدر این دختر بزرگه عکس داره چه عکسهای هنری هم گرفته بودم تصمیم گرفتم دوربین بردارم و از نخودک خونمکنم عکسهای هنری و خوشکل موشگل بگیرم که نتیجه ش شد این عکسهایی که قراره براتون بزارم البته این عکسها حاصل چند روز رنج و زحمت و .....است.                       یه عکس دارم شکار لحظه هاست. چند روز پیش جلوی تلویزیون در حال بازی بود که یهو یه اهنگ شاد از بیژن مرتضوی شروع ش...
20 شهريور 1398

۷ ماهه شدی نخودی من.....

هفت ماه از شيرين ترين روزهاي عمرم گذشت. تو يه چشم به هم زدن. شايد مادر شدن و مادر بودن يه جورايي سخت باشه. اما واقعا لذتبخشترين حسيه كه يه نفر ميتونه تو تمام عمرش داشته باشه. عزيز دلم، نميشه از شيريني روزهاي با تو بودن گفت. چرا كه هيچ وا‍زه اي برازنده ي وصف اين روزهاي شيرين نيست. ساده ي ساده ي ساده بايد گفت : دوستت دارم. نههههه اينم نه بايد گفت: آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ كه چقدر دوستت دارم وايييييييييييييييييييييييي كه چقدر عاشقتم مستم از بوي تنت خوشبخت ترينم با بودنت ثروتمندترينم با داشتنت خداياااااااااااااااااا شكررررررررررررررررررررررررررررر و امااااا هر چی از شیطنتهات بگم بازم کمه....این...
14 شهريور 1398

۶ ماهگیت مبارک ته تغاری😄

6 ماهگیت مبارک دخترکم وای که چه زودمیگذره ...تو نیم ساله شدی.... دلم برای این روزا خیلی تنگ میشه رها ....... داری بزرگ میشی..داری خانوم و خانوم تر میشی.... این روزا اینقدر شیرین شدی که بعضی روزا واقعا نمیدونم چه جوری بهت ابراز احساسان کنم..چطور...... صفایی دادی به زندگی مون و چهارنفره های خوبی با هم داریم..... هم زمان با شش ماهگیت باز نوبت واکسن ۶ ماهگی هم شد... هم رمان با شش ماهگیت وقت سرکار رفتن منم شد..... خدایا چه همه استرس..اندیا دو فرزانه اینجا بود و با کمک نیلوفر تونست تا یکسالگی نگهش دارن ولی واسه تو ..... البته که ظاهرا قراره برگرده مشهد و اگه این اتفاق بیوفته واسه تو عالی میشه مامانی جوون برو دست به دعا برداااار🤗...
15 مرداد 1398

بفرمایید غذای کمکی....

حریره بادوم، لعاب برنج، فرنی این روزا شده سرگرمی های اوقات فراغت من و تو....‌من درست میکنم و تو میخوری.... از اونجاییکه من باید ۲ هفته دیگه برم سرکار حدود یه هفته ای هستش که غذای کمکی و برات شروع کردم. تو هم استارت و خوب زدی و میخوری خیلی هم با مزه میخوری... اینم یه چند تا عکس از خوردنات..... اینم داستان اولین روزای شروع غذای کمکی......تا غذاهای بعدی و پست بعدی خداحاااافظ ...
30 تير 1398